|
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل×××××کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
|
کاش می شد گذشته هاش و براش کپی پیست می کردم
کاش می شد باهاش حرف می زدم
کاش دلش و داشتم که پا رو غرورم بزارم و ...
کاش خیالم حداقل از بابت عاقبتش راحت بود....
کاش....
خیلی بده که احساس مسئولیت داشته باشی به کسی ولی کاری از دستت بر نیاد...
کاش لااقل خودش اینو میخوند و خودش بهم مسج می داد...
بهش بگو:
کارش دارم!
یا صاحبی فی وحدتی
....
۵ سال پیش که این وبلاگ وشروع کردم می دونستم اینجا رو میخوام برا آینده...
روزایی که میان و م ن یه ادم دیگه م...
الان همون روزاست... دونه دونه پستاش و خوندم و کامنتاش و.....
توی این مدت چه آدمایی اینجا اومدن و رفتن... (بعید نیست اگه با کسی هزاران کیلومتر فاصله داشته باشی ممکنه تو یه جای مشترک ببینیش اونم کاملا اتفاقی این موردو ما بیش از 5 - 6 بار تجربه کردیم ، البته یه تجریه کاملا یک طرفه اینم فقط سعیده میتونه درک کنه )
باورم شده بود دنیا کوچیکه... خداییش فکر نمیکردم تا این حد که سفر حج دانشجویی متاهلیمون هم قراره اینجوری باشه... خیلی جالب بود.... ( هنوزم تو بهتم آخه دست از سرم بر نمیداره مثلا می رم امامزاده ات می زنه رو سنگ قبر اسم همون و نوشته، خب بالاخره آدم خنده ش میگیره، اینکه تو فیس بوکم می بینیش، م ن عادت فراموش کردن هیچ چیزی رو ندارم ، به نظرم اون روزام هم اصلا بد نبودن تازه خوبم بودن)*
خداییش وبلاگ عجب نعمتیه!
یعنی وافعا کسی هست این و درک کنه!!!
با تموم تغییرات و تحولات آدمی دور و برمون وقتی به ۵ سال پیش خودمون نگاه میکنم می بینم خیلی جاها عوض نشدیم هنوز با همون ارزشی دست وپا شکسته و همون عادتا البته ورژن عاقلترشیم تعریف از خود نباشه....
ته نوشت:
این و نوشتم برای ۵ سال دیگه ...ببینیم اون موقع کجای دنیا رو گرفتیم!
از امسال تصمیم گرفتم هر سال میلاد امام رضا(ع) رو برم مشهد....
*آدمایی که مجازی بودن همچنان مجازی هستن، اصلا به خاطر ندارم که این موردی که مطرح کردم دو طرفه بوده باشه!!! (فقط گفتم که سوءتفاهم نشه.... )
از امسال تصمیم گرفتم خاطرات کنکور ارشد رو شروع کنم ، کنکور همیشه برای من نشونه ی یه شروع تازه و سخت و هیجان انگیز و البته پر از حسرته!
از امسال من تجربه های بزرگتر شدن رو دارم همینکه فکر میکنم دوره ی جدیدی رو شروع کردم برام یه عالمه انرژی مثبته!
زهره و سارا باید رو پایان نامه هاشون کار کنن، سعیده هم روی آیتمای رادیوییش و تصمیمش برای مدیریت رسانه، محمود هم که باید بره ارشد ارتباطاتش و سر و سامون بده، م ن هم در کنار کار روابط عمومی پژوهشکده لطف کنم درس بخونم برا کنکوری که کمتر از ۴ ماه وقت دارم.
خدایا کمکمون کن...
زین همه مسکین سر تا پا گدا، من هم یکی
هر طرف بسته دلی قفل ضریح مِهر تو
مُهر شد با خون دل، این قفل ها، من هم یکی
هر یکی را کاسه ای از بی کسی پیشت فراز
پُر شده از اشک، دست کاسه ها، من هم یکی
پای بوست را ملائک، صف به صف، پَر ریخته
خوش که ریزم در جوارت دست و پا، من هم یکی
کیمیاگرتر ز مهرت هیچ اکسیری مباد
مس دلان، مسکینِ ایوان طلا، من هم یکی
راه دوری پشت سر دارم، فزون تر پیش رو
رهزنانْ بد کین و لطفت رهنما، من هم یکی
هر غبار مرقدت خاکستر پروانه ای است
سوخته، لب دوخته، بی ادعا، من هم یکی
گرچه خوارم، خار هم با گل نشیند گاه گاه
در گلستان محبان رضا، من هم یکی
سید ابوالقاسم حسینی (ژرفا)
یادش بخیر آخرای سال تحصیلی که می شد از این دفترای خاطره نویسی بود که می بردیم مدرسه تا همکلاسیا و معلما به یاد سالی که گذشت واسمون یه چند خطی بنویسن.
از وقتی که افتادیم تو نوجونی و شور و هیجان تصمیم گرفتن برای خوب شدن، کم کم عادت کردم به نوشتن. عشقم خریدن دفتر و خودکار و مداد مخصوص بود برای نوشتن از سال ۸۲ جدی جدی یه خط در میون روزام و نوشتم به حدی که مهمترین عنصر تصمیم گیریام نوشتن بود البته با سعیده و فاطی( یادش بخیر دفترای شکلاتیمون)
نوشتن عادت ماست...قبلا سعی میکردیم جمله هامون خیلی برا خودمون قشنگ باشن تا اینکه م-کبیر برگشت گفت : خیلی وقتا تو نوشتن همه دغدغه این بود یه جمله خیلی قشنگ بنویسم!
از اون روز به بعد یه کمی تبم خوابید. حالا دفترام پر شدن از حال نوشت!
واسه ی همین عادته ست که موقع درس خوندن تا یه قلمی خودکاری چیزی تو دستم نباشه نمی فهمم چی میخونم!
اوج نوشتنم سال ۸۴ بود و بعدش ۸۵ به حدی که اس ام اس، گفتگوهای روزانه، چت کردنا رو کلمه به کلمه می نوشتم ،اتفاقات و تصمیمات روزانه هم که جای خود داشت!
-اگه اسممون و بزارن عمو دفتری حق دارن والا !
حالا یه جایی واسادم که یه عالمه دفتر دارم(۹ عدد) که آخرین ورژنش( با عکس روی جلد یه جفت کفش آل استار ساقدار ) همونیه که از حرص سال ۸۴ که رفتیم مکه و هیچی ننوشتم امسال همه جا باهام بود به حدی که تو تموم عکسای دسته جمعی و فردی و دو تایی و سه تایی و... به طرز فجیعی کاملا مشهود و تابلوئه!!!!
اولش تصمیم داشتم وقتی مردم با خودم چالشون کنن ولی الان فکر میکنن بزارم برا بچه هام(حالا کو تا بچه!!) که بخونن و ببین روزگار مادرشون چطو گذشته....
البته چندتاییشم گم شده که مهمترینش همون دفتر آبی که خاطرات سال اول ازدواجم توش بود! (تورو خدا شانس و ببین)
این روزا حسابی دلم برا اون روزا تنگ شده، هر روز میرم دفتر ۸۵ و میخونم و مکالمات اون روزام ...
هنوزم اون روزام زنده ست....(تو باید بفهمی من چی میگم، تو همونی که من همیشه یادم هست اون روزای قشنگ بزرگ شدنمون و تویی که خیلی دوریم از هم!) ۱۸ سالگی عجب سن عجیبی بود برام همونطور که میخواستم .
و هنوزم که هنوزه هردم از باغ ۱۸ سالگی بری می رسد....
راستی اینجا بعلاوه آنین هم دفترای مجازیمن!
می نویسم یادگاری
تابخونم روزگاری
زندگی سوخت و خاکستر آن خاطره شد....
انتظارش، انتظارم سیر کرد
آنکه میخواهد بیاید دیر کرد
تا به کی در انتظارش دیده بر در دوختن
"آمدن"
"رفتن"
"ندیدن"
"سوختن"
الان باید برنامه نیمه شعبان هیئت نرجس خاتون(س) به راه باشه..
دلم تنگولیده واسه شور و هیجان اون روزامون....
عکس یادگاری ۳ سال پیش
هی....
آخر نوشت:
-خوش به حال حاج آقا واحدی دلمون حسابی تنگ ۳ ماهه پیشه... دیروز اتفاقی رفتم سایت حلقه ... امیدوارم ما رو هم دعا کنن....
-یادش بخیر
۳ سال پیش بود اینو زده بود تو وبلاگش!!
البته بعد ها میگفت اصلا برا کسی ننوشتم! ولی کیه که باور کنه...
دیشب غزلی سرود عاشق شده بود
با دست و دلی کبود عاشق شده بود
افتاد و شکست و زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود عاشق شده بود....
امروز روز خاطره انگیزی برای هردومونه..می نویسم به یاد همون سال ها تا بماند
سالهاست منتظر شکفتنه
اگه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه......
تا بعدها....
نیمه شعبان ۱۳۹۰
عنوان ارائه:
نگهداری حیوانات خانگی
محل ارائه: دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
......اصل موضوع ارائه بر میگشت به نگداری از سگ و علاقه متدی به سگ با دلایل تامل برانگیزی که به فکر افتادم پولام و جمع کنم یکیش و بگیرم با این همه فوایدش:
۱- کمک به یادگیری سریع کودکان
۲- همدم و همراه افراد مسن
۳- سرگرمی برای زوج های جوان
۴-لذت بخش بودن همراهی یک سگ!
و....
حالم از درس و کلاس و دانشگاه و شهر و خیابون و کوچه بهم می خوره....
فقط یک متر مربع آرامش میخوام
- اگه تا دو دقیقه دیگه بلند نشی میام اون
(تلوزیون ، میکرو ، سگا ،مینی آتاری ،کتاب، کامپیوتر ،موبایل، لپ تاپ )رو از پنجره پرت می کنم بیرون ...
مادرم در گذر زمان....
آخی دلم خواست!
حالا کم کم ما باید داد بزنیم
بچه اگه تا دو دقیقه دیگه .....
ته نوشت:
برام جالب بود توی سفرمون یکی رو دیدم که چند سال پایه ی یاهو مسنجر بود از نصیحت گرفته تا اربعین حدیث امام خمینی(ره) تا تحریم چت ...نوجوونی بود و هزار دغدغه... الان جوونیه و شونصد هزار....
یاد روزای پشت کنکور بخیر....
دوباره م ن موندم و کنکور ولی این بار کنکور ارشد....
دنیا خیلی کوچیکه...
درصفحه ی دلم تونوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
این روزها تحمل اینجاها خیلی زیاد سخت شده... خدایا به دلمون رحم کن.
دلم روضه میخواست...
از چشمه خیمه خواهش عباس می چکد
ای منتهای راز رشادت نیامدی.....
صبح جمعه ای بود صبح وداع....
تازه فهمیدم من عقده دل وا نکردم....
منم سر گشته و حیرانت ای دوست....
به امید دیدار....اما ۶ سال خیلی گذشت خیلی.....
....
شب آخر ....
اینجا عجیب دلم دم گرفته:
" آمده ام شاه پناهم بده"
شب آخر ....
خدا رو چه دیدی شاید با تو باشم... شاید با نگاهت از این غم رها شم....
خدا رو چه دیدی....